تبليغاتX
یه زمانی پوچ بود حالا زندگی زندگی من
باورش کردم اما با قطره قطره شدن وجودم به جاش حالا زندگیم مال خودم شده
 

 من دیگه ته کشیدم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 14:22  توسط سپیده   | 

 دوستای خوبم دارم میرم

 دارم میرم یه جایی که خیلی هوام و دارن خیلی دوسم دارن دیگه بر

 نمیگردم چون مطمئنم ...

   اره یه جایی که اغاز دوست داشتن و یه جایی که پایان دادن به یه

   زندگی مسخرس امیدوارم همتون مثل من خوشبخت ترین ادم دنیا

  بشید (مسعود جون خیلی دوست دوست داشتنی بودی هنوزم به

  یادتم خوشحالم از اینکه درد بی درمونت به دست فراموشی سپرده

  شد دارم میرم اما نه مثل تو که شاید برگردی چون من یه جایی میرم

  که برگشتی نداره ...متال عزیزم تو هم یه جورایی باید با خودت کنار

  بیایی نمیدونم چی شد ولی همه چی تموم شد...و بقیه دوستام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 21:8  توسط سپیده   | 

سلام به تو اره به تو که خیلی شرمندتم شدیدا برات دعا کردم ...از اینکه نتونستم باهات تماس بگیرم خیلی ناراحتم اگه بدونی چقدر خسته شدم بهم حق میدی.. جای تک تکتون خالی بود ایشاالله قسمت بشه همتون برید ..راستش 2شنبه ساعت 5 صبح رسیدیم فرودگاه مهراباد بعد از اونجا هم رفتیم خونه مادربزرگمینا نهار خوردیم و بعد ازظهرش حرکت کردیم طرف خونه وقتی هم رسیدیم کلی مهمون داشتیم و قربونی و ..جاتون کلی خالی بود بعد از اونم من از ساعت 7 صبح کلاس داشتم تا 8 شب و امروز که فقط رفتم باشگاه و اومدم تازه داره سرم خلوت می شه اما مثل اینکه داره یه خبرایی میشه نمی دونم چیکار کنم با اینکه اصلا موافق نیستم اینم می ونم که یه فرصتی و یا یه شانس نمیدونم چی کار کنم اما قول می دم بهتون بگم تا اخر هفته بهم مهلت بدید ...تا اپ دیگه می سپرمتون دست همون خدای عاشق
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 20:44  توسط سپیده   | 

سلام به تو اره به تو که خیلی شرمندتم شدیدا برات دعا کردم ...از اینکه نتونستم باهات تماس بگیرم خیلی ناراحتم اگه بدونی چقدر خسته شدم بهم حق میدی.. جای تک تکتون خالی بود ایشاالله قسمت بشه همتون برید ..راستش 2شنبه ساعت 5 صبح رسیدیم فرودگاه مهراباد بعد از اونجا هم رفتیم خونه مادربزرگمینا نهار خوردیم و بعد ازظهرش حرکت کردیم طرف خونه وقتی هم رسیدیم کلی مهمون داشتیم و قربونی و ..جاتون کلی خالی بود بعد از اونم من از ساعت 7 صبح کلاس داشتم تا 8 شب و امروز که فقط رفتم باشگاه و اومدم تازه داره سرم خلوت می شه اما مثل اینکه داره یه خبرایی میشه نمی دونم چیکار کنم با اینکه اصلا موافق نیستم اینم می ونم که یه فرصتی و یا یه شانس نمیدونم چی کار کنم اما قول می دم بهتون بگم تا اخر هفته بهم مهلت بدید ...تا اپ دیگه می سپرمتون دست همون خدای عاشق
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 20:44  توسط سپیده   | 

اومدم اما فعلا نمی تونم بیام پیشتون مسعود جون شرمنده نتونستم بهت بگم اصلا وقت نکردم میام پیشتون خیلی زود
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 20:17  توسط سپیده   |